نمیدانم چه رازی در شباهتِ غریبِ این دو اتفاق نهفته است که امروز صبح هم، وقتی فهمیدم تیم شایسته و مظلوم کشورم با جامجهانی ۲۰۲۶ خداحافظی کرده، دوباره چشمهایم را بستم و خودم را به خواب زدم.
چرا باید این دو حادثه، با وجود فاصلهی ماهویشان، در عواطف من واکنشی تا این اندازه مشابه داشته باشند؟
حالا دارم به خودم دلداری میدهم. خودم را نه با احساس، که با منطق قانع میکنم: ایران باید در همین نقطه متوقف میشد تا در تراژیکترین و دراماتیکترین لحظاتِ تاریخِ جامجهانی ماندگار بماند. تاریخ هرگز حضور ایران را در این دوره فراموش نخواهد کرد؛ دورهای که در آن، تمام بزرگان فوتبال دنیا و مردم جهان با تیم ملی ما همدل بودند و امروز با پیامهایشان، تیم ملی ما را تحسین کردند.
در این میان، آنچه قلب را می فشارد، نه قدرتِ رقیبان، که تماشای کسانی بود که بر علیه تیم ملیِ کشورِ خودشان، با اشکهای این بازیکنان خندیدند. من در برابر دنیا خجالت کشیدم و میدانم بسیاری از ایرانیان دیگر نیز چون من، شرمنده شدند و ما حالا در دایرهی لغاتمان، در کنار «وطندوست»، «وطنپرست» و «وطنفروش»، یک ترکیبِ تلخ و تازه داریم: «وطنکُش».
من؛ حس میکنم هیچوقت تا این اندازه ایرانم را دوست نداشتهام. هیچوقت تا این حد فوتبالی نبودم و روی تیم ملی تعصب نداشتم.
اما امروز، در عین اندوه، بیش از همیشه به این تیم افتخار میکنم. گاهی برای درکِ عمقِ ریشهها، باید تبر را نزدیکِ تنه دید.
ایرانِ من، در قلب من، قهرمانیاش را همان لحظهای ثبت کرد که در اوج مظلومیت، برای ایستادن میجنگید.
هما گویا
۷ تیر ۱۴۰۵

